پس از مرگ مرا بیاد آور...
آنزمان که در قعر خاک خفته ام...سپیدی تنم..نجوای صدایم...ملاحت کلامم
مرا بیاد آور...به همان خاطرات خوشی که با هم داشتیم
بیادم آور که تو یگانه ترین یار را
به دست خاک می سپری...
مرا در میان مام زمین گذار..و خودت بر من پا بنه..
که قانون جذب میگوید
ما همه برمیگردیم
Sunday, May 17, 2009
وقت لطیف شن
وقت لطیف شن
باران اضلاع فراغت می شست من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم من قاطی آزادی شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ یک سفره مانوس پهن بود چیزی وسط سفره
شبیه ادراک منور یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشیدتعمیر سکوت گیجم کرددیدم که درخت هست وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود ، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
سهراب سپهری
باران اضلاع فراغت می شست من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم من قاطی آزادی شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ یک سفره مانوس پهن بود چیزی وسط سفره
شبیه ادراک منور یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشیدتعمیر سکوت گیجم کرددیدم که درخت هست وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود ، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
سهراب سپهری
Thursday, May 7, 2009
بدرود ای پرنده بیقرار دیار ما! رفتی زیرا دیگر تو را توان سکوت نبود برای کسی که می گفت :
به یادت داغ بردل می نشانم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم
رفتی تا نیستان ما نسوزد. اما پیچیدی همچون نیلوفری عاشق بر دامان یار:
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سرتاپا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
بدرود!
به یادت داغ بردل می نشانم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم
رفتی تا نیستان ما نسوزد. اما پیچیدی همچون نیلوفری عاشق بر دامان یار:
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سرتاپا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
بدرود!
و ناگهان دیر شد
و ناگهان دیر شد....
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
دیر شد...
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم...
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
دیر شد...
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم...
to ke dige ba ma gharibeh shodi, o ba matalebe shirinet ma ro khoshnood nemikoni, man doseto rafighe shafighe dostanam hastam, hamishe be yade hame hastam, shayad ham az matalebe man khasteh shodi. yadesh bekhier gozashteh ha ke har chizi ro mikhondi o yek comment ham shode mizashti. Aman az roozegar o padidehaye ajib gharib ke joor adamha ro avaz mikoneh, heyf ke dige in zendegi tekrar nemsihe ta mohabatha ro jubran kard ya bishtar mohabat kard.
Aseman
از اوج آسمانها یک شب مرا صدا کن
یا یک نفس دلم را از این قفس جدا کن
امروز گریستم- برای خودمان که تنها ماندیم - نه برای او که چون در قفس مانده ای بود و آزاد شد . کسی که پر از آرزوی رهایی بود. دگر این دل سر ماندن نداردهوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار ، سوزاندن ندارد
یا یک نفس دلم را از این قفس جدا کن
امروز گریستم- برای خودمان که تنها ماندیم - نه برای او که چون در قفس مانده ای بود و آزاد شد . کسی که پر از آرزوی رهایی بود. دگر این دل سر ماندن نداردهوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار ، سوزاندن ندارد
Subscribe to:
Posts (Atom)
