Sunday, May 17, 2009

پس از مرگ مرا بیاد آور.

پس از مرگ مرا بیاد آور...
آنزمان که در قعر خاک خفته ام...سپیدی تنم..نجوای صدایم...ملاحت کلامم
مرا بیاد آور...به همان خاطرات خوشی که با هم داشتیم
بیادم آور که تو یگانه ترین یار را
به دست خاک می سپری...
مرا در میان مام زمین گذار..و خودت بر من پا بنه..
که قانون جذب میگوید
ما همه برمیگردیم

وقت لطیف شن

وقت لطیف شن
باران اضلاع فراغت می شست من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم من قاطی آزادی شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ یک سفره مانوس پهن بود چیزی وسط سفره
شبیه ادراک منور یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشیدتعمیر سکوت گیجم کرددیدم که درخت هست وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود ، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
سهراب سپهری

پرواز

به پرواز شک کرده ام آنگاه که شانه هایم از وبال بال خمیده بود

Thursday, May 7, 2009

حکایت ما آدما حکایت اون قورباغه ی چاه نشینه ، هر کدوم دور خودمون یه دایره کشیدیم که شعاعش بستگی به وسعت دید ما داره .جالب اینجاست که همه مون به دنیایی که خودمون ساختیم عادت کردیم و شاید احساس خوشبختی هم می کنیم .غافل از این که شاید..... دنیای واقعی چیزی غیر از اونی باشه که ما برای خودمون ساختیم

بـاران

لمس کن صدای من این جاست ترانه ی آرام روی نبض آبی دستت
لبخندهای لاغر، علی اکبر زین‌ العابدین همدانی
علی اکبر زین العابدین همدانی، اعتماد:
چرا تا شکفتم /چرا تا تو را داغ بودم نگفتم /چرا بی هوا سرد شد باد /چرا از دهن /حرفهای من /افتاد1
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
کاش سرم را بردارمو برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم در تاریکی یک گنجه خالی …
روی شانه هایم جای سرم چناری بکارم و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم …
"ناظم حکمت
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیــا برای از تو نوشتن مرا کم است
بدرود ای پرنده بیقرار دیار ما! رفتی زیرا دیگر تو را توان سکوت نبود برای کسی که می گفت :

به یادت داغ بردل می نشانم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم


رفتی تا نیستان ما نسوزد. اما پیچیدی همچون نیلوفری عاشق بر دامان یار:

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سرتاپا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
بدرود!

و ناگهان دیر شد

و ناگهان دیر شد....
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

دیر شد...
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم...
ماندن در مرداب روزمرگی ها بیزار بود و عاشقانه می سرود :
برخیز به خون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه شستشوئی بکنیم
عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت ، گفتگویی بکنیم
to ke dige ba ma gharibeh shodi, o ba matalebe shirinet ma ro khoshnood nemikoni, man doseto rafighe shafighe dostanam hastam, hamishe be yade hame hastam, shayad ham az matalebe man khasteh shodi. yadesh bekhier gozashteh ha ke har chizi ro mikhondi o yek comment ham shode mizashti. Aman az roozegar o padidehaye ajib gharib ke joor adamha ro avaz mikoneh, heyf ke dige in zendegi tekrar nemsihe ta mohabatha ro jubran kard ya bishtar mohabat kard.

Aseman

از اوج آسمانها یک شب مرا صدا کن
یا یک نفس دلم را از این قفس جدا کن
امروز گریستم- برای خودمان که تنها ماندیم - نه برای او که چون در قفس مانده ای بود و آزاد شد . کسی که پر از آرزوی رهایی بود. دگر این دل سر ماندن نداردهوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار ، سوزاندن ندارد

Deltangi

چنان می پیچم به رویا،که مه به جنگلباد به شالیزاران...وقتی دلتنگ تو ام