بدرود ای پرنده بیقرار دیار ما! رفتی زیرا دیگر تو را توان سکوت نبود برای کسی که می گفت :
به یادت داغ بردل می نشانم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم
رفتی تا نیستان ما نسوزد. اما پیچیدی همچون نیلوفری عاشق بر دامان یار:
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سرتاپا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
بدرود!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment