وقت لطیف شن
باران اضلاع فراغت می شست من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم من قاطی آزادی شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ یک سفره مانوس پهن بود چیزی وسط سفره
شبیه ادراک منور یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشیدتعمیر سکوت گیجم کرددیدم که درخت هست وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود ، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
سهراب سپهری
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment